یکی بود، هیچکس نبود. فقط و فقط خدای مهربون بود.
در یکی از روزهای داغ تابستان، در روستای علی آباد از توابع شهرستان ورزنه استان یزد، حُسنا توی حیاط خشتی خونه نشسته بود و به پرچمهای سیاهی که روی پشت بامها نصب کرده بودن نگاه میکرد.
همه روستا بوی عزاداری میداد. صدای نوحه از بلندگوی حسینیه می اومد.
حُسنا دلش برای بابا تنگ شده بود. بابا رفته بود ماموریت، ولی قول داده بود تا محرم برگرده که با هم پرچمهای خونه رو نصب کنن.
شب که شد، حُسنا توی خواب دید که بابا برگشته. توی حیاط، دست در دست هم پرچم سیاه نصب میکردن. بابا یه سربند قرمز با نوشته ی «یا زینب (س)» آورد و روی سر حسنا بست و گفت: «این مال تو، چون تو مثل حضرت زینب صبر داری، دختر قشنگم».
با اذان صبح بیدار شد، دوید سمت اتاق بابا، ولی اتاق خالی بود. کشوی کمد میز بابا را باز کرد، ولی هیچ سربندی آنجا نبود.
ظهر که روضه برپا شد، حُسنا نشست و سینه میزد. مداح داشت میخوند:
«زینب زینب زینب، گنج حیا زینب، نور وفا زینب
زینب زینب زینب، درد آشنا زینب، غرق بلا زینب»
حُسنا با صدای مداح اشک میریخت. دلش میخواست بابا بود و کنارش مینشست.
ناگهان در باز شد. دو نفر از دوستان بابا وارد شدند، با لباسهایی مثل لباسهای بابا که باهاش میرفت ماموریت، صورتهای گرفته ای داشتند. رفتند کنار آقاجون که گوشه ای نشسته بود چیزی در گوشش زمزمه کردند.
آقاجون یک نگاه به دخترش، مادر حُسنا، انداخت و بعد به حُسنا نگاه کرد. بغضش ترکید و شروع به گریه کرد.
حُسنا بهت زده به آقاجون نگاه میکرد. یکی از دوستان بابا جلو آمد و جعبه ای به او داد و گفت: «این هدیه را پدرت برات فرستاده».
حُسنا جعبه را باز کرد. یک سربند قرمز دید با نوشته ی «یا زینب کبری (س)». دوست بابا گفت: «پدرت سفارش کرد که بهت بگم تو هم مثل حضرت زینب (س) باش».
حُسنا سربند را به سرش بست. بوی عطر بابا را داد. اشک ریخت، ولی بلند شد و در جمع عزاداران وارد شد. سینه زد و با صدای لرزان همراه مداح تکرار کرد:
«زینب زینب زینب، درد آشنا زینب، غرق بلا زینب......»
همه زنهای روستا گریه میکردن. کوچکترین عزادار، با سربند قرمز یا زینب س، به همه یاد داد صبر یعنی همین.
اون شب، توی خواب دوباره بابا را دید. توی باغی سبز، کنار آقایی با چهره ی نورانی. بابا لبخند زد و گفت: «حُسنا جان. این همون امام حسینه که براش عزاداری کردی. بهت افتخار میکنم. سربندت رو محکم ببند، تا روز ظهور پرچمدار روضه های من باش...»
حُسنا با لبخند از خواب پرید. دستش را روی سربند قرمز گذاشت و گفت:
«قول میدم بابا... قول میدم...»
بقلم:سارابراتی








