سربند یا زینب (س)

یکی بود، هیچکس نبود. فقط و فقط خدای مهربون بود. در یکی از روزهای داغ تابستان، در روستای علی آباد از توابع شهرستان ورزنه استان یزد، حُسنا توی حیاط خشتی خونه نشسته بود و به پرچمهای سیاهی که روی پشت بامها نصب کرده بودن نگاه میکرد. همه روستا بوی عزاداری میداد. صدای نوحه از بلندگوی حسینیه می اومد. حُسنا دلش برای بابا تنگ شده بود. بابا رفته بود ماموریت، ولی …
ادامه مطلب

دخترم بی پناه 

در میان آن همه اندوه و داغ، میان صدای گریه‌ها و ناله‌های کودکان، دختری کوچک با قلبی بزرگ ایستاده بود؛ دختری که تمام دنیایش به یک نام خلاصه می‌شد؛ پدر. رقیه، همان کودک خردسال کربلاست که نامش با دلتنگی و مظلومیت گره خورده است. کودکی که در میان طوفان حوادث، سهمش از دنیا صبر بود و سهم دلش، انتظار. قصه‌ی او، قصه‌ی چشمانی است که به امید دیدار دوباره‌ی پدر، …
ادامه مطلب

دلنویسی - پاهای چوبی

پاهای چوبی پاهایمان چوبیست، درست؛ اما همین پاها، گام به گام، زندگی بچه ها را همراهی می‌کنند. دستهایمان از نخ و پارچه‌ست، درست؛ اما همین دست های پارچه ای، دست بچه ها را در سختی ها می‌گیرند. مغزمان از پنبه‌ست، درست؛ اماهمین مغز پنبه ای سخت نگرفتن را به بچه ها می‌آموزد. قلبی نداریم، درست؛ اما همین قلب نداشته آرامگه تخیلات و زیبایی دنیای بچه هاست. راه نمی‌رویم، اما با همه …
ادامه مطلب

دلنویسی - زیبای من

زیبای من گفتند دلنوشته ای بنویس گفتم مینویسم اما نه از دل بلکه ازجان،. گفتن ز جان بنویس،؛ نوشتم: زیبای من ؛درعین آلودگی سبزه هایت، سبزترند از قبلند،. کوه هایت بلندتر از همیشه چشمه هایت زلال تر، نغمه هایت شنیدنی تر... زیبای من با تو هستم ای زمین ای تو که نامت از جان میجوشد... آیدامسعودیان نوشتن از یک حال و هوای بارانی دلم حال و هوای باران را خریددار است. که …
ادامه مطلب