ادامه مطلب
سربند یا زینب (س)
یکی بود، هیچکس نبود. فقط و فقط خدای مهربون بود. در یکی از روزهای داغ تابستان، در روستای علی آباد از توابع شهرستان ورزنه استان یزد، حُسنا توی حیاط خشتی خونه نشسته بود و به پرچمهای سیاهی که روی پشت بامها نصب کرده بودن نگاه میکرد. همه روستا بوی عزاداری میداد. صدای نوحه از بلندگوی حسینیه می اومد. حُسنا دلش برای بابا تنگ شده بود. بابا رفته بود ماموریت، ولی …















